فیلترها

توليد كننده

مرضيه-ورشوساز

مرتب سازی
تعداد تصاویر

جنگي كه بالاخره نجاتم داد

  • 59,000 تومان

مي‌دانستم مادرم، مام، شب‌ها توي كارخانه مهمات جنگي كار مي‌كند . مي‌دانستم هر شب موج‌هاي وحشتناك و شديد بمب‌ها روي سر لندن روان است. مي‌دانستم آلماني‌ها كارخانه‌ها را هدف مي‌گيرند، مخصوصا كارخانه‌هاي تسليحات را. من خودم توي بمباران گير افتاده بودم. ديوارهاي آجري بالاي سرم منفجر مي‌شدند. بعدش شيشه خرده شده مثل برف خيابان‌ها را مي‌پوشاند. براي همين مي‌دانستم ممكن است مام بميرد. ولي باور نمي‌كردم. با وجود همه بمب‌ها. فكر مي‌كردم مام تا ابد زنده مي‌ماند. فكر مي‌كردم من و جيمي هيچ‌وقت آزاد نمي‌شويم.

از طرف آبري با عشق

  • 56,000 تومان

عكس پارسال تابستون بود كه رفته بوديم گردش. ساوانا شش سالش است. من ده ساله‌ام و دارم با انگشتم بهش سيخونك مي‌زنم، و پاي بابا را گرقته بابا دستش را انداخته دور مامان و مامان هم بهش تكيه داده. كسي نمي‌توانست ما را از هم جدا كند، چون اگر مي‌خواستي عكس يك نفر را پاره كني حتما يك نفر ديگر هم كنده مي‌شود.

جنگي كه نجاتم داد

  • 59,000 تومان

جمعه، صبح خيلي زود، كفش‌هاي مام را دزديدم. مجبور بودم. تنها كفش‌هايي بود كه توي خانه داشتيم. البته به جز كفش‌هاي جيمي كه حتي براي پاي معيوبم هم كوچك بودند. كفش‌هاي مام خيلي برايم بزرگ بود، اما جلويشان را با كاغذ پر كردم. دور پاي مشكل‌دارم را پارچه‌اي پيچيدم. بند كفش‌ها را محكم بستم. كفش‌ها حس عجيبي مي‌دادند، اما حدس مي‌زدم در پايم بمانند. جيمي بهت‌زده نگاهم مي‌كرد. آرام گفتم: «مجبورم بپوشم، وگرنه مردم پام را مي‌بينن.» گفت: «وايسادي! راه مي‌ري!» لحظه بزرگي كه منتظرش بودم، همين بود. اما حالا برايم مهم نبود. خيلي چيزها پيش رو داشتم. «آره...مي‌تونم.» نگاه تندي به مام انداختم كه روي تخت، پشت به ما خوابيده بود و خروپف مي‌كرد. به من افتخار مي‌كرد؟ ابدا...

صفحه‌ی 1